<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>همه اطرافیان من!</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com</link>
<description>قضاوتهای من درباره آنچه در اطرافم می گذرد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Feb 2014 04:10:05 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>196.</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/196</link>
<description>همسر در یک اقدام عجیب وقت برگشت از ماموریت ماشینمان را قرض داد به همکاری تا خانواده اش را از شمال برگرداند؛ می گویم عجیب چون همه می دانند همسر ماشین را به عنوان قرض دست هیچ بنی بشری حتی یک دانه برادرش تا به حال نداده خدا می داند چقدر روی مخش کار کرده ام تا راضی شده گاهی که شب تهران می مانیم فقط گاهی صبحش ماشین را بدهد بابا ببرد مغازه تا آن روز برادر کوچیکه بتواند ماشین بابا را بردارد و دغدغه‌ شب پس آوردنش را نداشته باشد، حاضر بود صبح علی الطلوع از رختخواب</description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 04:10:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/196</guid>
</item>
<item>
<title>195.</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/195</link>
<description>این روزها &quot;مرگ&quot; توی سرم می پیچد؛ انگار میان چندین و چند کوه بلند ایستاده ام و یکی این واژه را فریاد کرده و پژواک آن از هر طرف به گوش من برسد، یا طوطی وراجی فقط این کلمه را یاد گرفته باشد و اتفاقا روی شانه من لانه داشته باشد و شبانه روز زیر گوش من همین یک واژه را بلغور کند و من برای فرار از هیچ کدام از اینها هیچ مفری پیدا نکنم! شاید دخترک هم از محتویات ذهن من چیزهایی بو برده باشد که همه سوالهایش این روزها حول این محور می چرخد؛ انقدر می پرسد و می پرسد تا می</description>
<pubDate>Wed, 19 Feb 2014 16:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>194.</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/194</link>
<description>از من است این غم که بر جان من است!* از قواعد فنگ شویی اینه که حتی پستوهای خونه ات هم مرتب باشه و وسایلی که به هر دلیلی استفاده نمیشن رو رد کنی بره تا فکرت خلوت و پستوهای ذهنت مرتب شه! این روزها درگیرم با خودم و تمام کمدها و کشوهای خانه، نیمی از وسایل را دور ریخته ام و نیمی را گذاشته ام بدهم ببرند شهرستان شاید به درد کسی بخورد. حالا همه پستوهای خانه ام مرتب و خلوت شده اما ذهنم نه! هنوز که هنوزه آنقدر مغشوشه که شب جنازه ام هم که به تخت برسد باز باید نیم</description>
<pubDate>Sat, 15 Feb 2014 15:11:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/194</guid>
</item>
<item>
<title>193.</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/193</link>
<description>یکی از مواردی که همیشه توی فیلمهای خانوادگی اجنبی جماعت تعجب و گاهی هم حسرت من رو برمی انگیخت این بود که در اکثر موارد نشون داده میشد که پدر و مادر بچه هاشون رو توی خونه و یا پیش کسی می گذاشتند و دوتایی با هم برای تفریح و گردش بیرون می رفتند؛ خب این برای من خیلی عجیب بود که چرا؟ مگه نمیشه 4نفره (خانواده خودم رو میگم) شاد بود و عشق کرد؟ مگه نمیشه با بچه ها بری همون رستورانی که دونفره میری و اونها رو هم تو عشق خودت سهیم کنی؟ این سئوالها تو ذهن من بود تا خودم</description>
<pubDate>Mon, 10 Feb 2014 10:06:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/193</guid>
</item>
<item>
<title>192.</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/192</link>
<description>با خودم میگم: مادر بودن سخته! خیلی سخت!! انقدر که وقتی غم داری؛ وقتی غصه همه وجودت رو فرا گرفته؛ وقتی دلت میخواد با خاطرات کودکیت سرگرم باشی و با یاد مهربونی های عزیز از دست رفته ات دلت رو کمی آروم کنی؛ وقتی فقط و فقط گریه میخوای و تنهایی؛ باید بشینی و سر خودت رو گرم کنی با وبگردی؛ بعد همه چیز توی این وبگردی اشک به چشمت میاره چه پست های غمناک وبلاگ و چه حتی پست های شادشون؛ بعد باید سریع نم چشمهات رو از فرزندت پنهون که نیاد بگه: مامان چی شده؟ آخه چرا گریه</description>
<pubDate>Sun, 09 Feb 2014 14:04:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/192</guid>
</item>
<item>
<title>191. </title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/191</link>
<description>حس بدی دارم امشب....</description>
<pubDate>Sat, 08 Feb 2014 21:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/191</guid>
</item>
<item>
<title>سخته!</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/190</link>
<description>از وقتی یادم میاد تسلیت گفتن به کسی برایم سخت ترین کار دنیا بود انقدر که معمولا پشت گوش انداخته می شد تا فراموش میشد. حالا توی هفته گذشته دوبار تسلیت گفته ام یک بار به مادری از اقوام که فرزند 12روزه اش را به دلیل مشکلات مادرزادی قلبی در خانه ما از دست داد و دیگر راهی برای فرار از گفتن این جمله مزخرف نداشتم و این بار... مامان عزیزم داغدار مادر نازنینش شده... بی بی شهناز نازنینم به رحمت خدا رفت و من گوشی به دست نشسته ام تا کی قدرتی پیدا کنم شماره را بگیرم و</description>
<pubDate>Sat, 08 Feb 2014 07:30:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/190</guid>
</item>
<item>
<title>مشکل رفع شد!</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/189</link>
<description>من الان یه آرزوی خسته و درب و داغونم که برای رفع خستگی به دوش حمام پناه بردم اما خسته تر شدم و خواب امانم رو بریده. داستان قطعی آّب منزلگاه ما اینجوری شد که تا حدود ساعت سه و نیم آب همه واحدهای بالایی وصل شد و فقط موندیم ما که طبقه اول هستیم؛ کل لوله های آب کف خونه چون روی پارکینگ قرار گرفته یخ زده بود. اینجای کار رو لوله کش و همسایه محترم می تونستند کار رو رها کنند و بگن بقیه اش با خودتون اما از اونجا که همسایه روبه رویی ما فوق العاده است و از اون مورد</description>
<pubDate>Wed, 05 Feb 2014 18:09:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>سرما و عواقبش...</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/188</link>
<description>بعد یه هفته پر تنش برگشتم خونه می بینم آب قطعه!!! پرس و جو که کردیم معلوم شد چون یه هفته خونه نبودیم لوله اصلی آب یخ زده اون وقت تمام همسایه های بخش جنوبی ساختمون به خاطر همین نبودن ما آب ندارند! بنده های خدا شماره مون رو هم نداشتند که تماس بگیرند و اطلاع بدن از دیروز تا حالا آب قطعه و تازه شانس آوردند که من حرف مامانم رو که گفت این یه هفته که میرم مسافرت بمونید همین جا خونه گرمتره رو گوش نکردم و برگشتم خونه ام! والا معلوم نیست بنده های خدا تا کی گرفتار می</description>
<pubDate>Wed, 05 Feb 2014 10:51:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/188</guid>
</item>
<item>
<title>آه....</title>
<link>https://ghezavathayam.blogfa.com/post/187</link>
<description>آخ.....خداجونم حکمتت رو شکر..... واقعا نمیتونم درک کنم؛ من نمی فهمم چرا وقتی میخوای بگیری میدی? چرا میزاری یه مادر ۹ماه رنج حاملگی رو به جان بکشه ۹ماه لحظه به لحظه به جنینی که تو رحمش رشد میکنه وابسته تر بشه دلبسته تر بشه بعد بچه ای که همه خانواده چشم به راهش هستند پا به این دنیا بزاره و بعد بگن سیاه رگ و سرخرگ قلبش برعکس کار می کنه. و بعد دو هفته که همه چی داره خوب پیش میره بچه مرخص شده و مثل بچه‌های عادیه و قرار دو ماه دیگه بیان برای عمل نیمه شب گریه بچه</description>
<pubDate>Thu, 30 Jan 2014 05:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghezavathayam</dc:creator>
<guid>ghezavathayam.blogfa.com/post/187</guid>
</item>
</channel>
</rss>
